خنده های زورکی!
برای لحظه ای رهایی از استرس و فشار!
ذرات بدنم در حال تلاشیست!
به زحمت کنار هم نگهشان داشته ام!
حفظ ظاهر!
چه دردناک!
یک فریاد بلند از زندگی از سرنوشت!
چقدر می تواند موثر باشد؟!
آیا فرو خواهم پاشید؟!
آیا می توان این ذرات ناچیز را در جلد "من" بار دیگر شاد دید؟!
لحظاتی طولانی فارغ از "چه کنم"؟ !
چه آرامشی!
چه سکوتی!
آیا فرو خواهم پاشید؟!
در تنهایی ام افکار
همچون گرهء کور یک ترافیک ضد اعصاب
حرکت سلول های خاکستری ام را مختل می کند!
و من سکوت می کنم!
سکوتی تلخ!
آیا به زودی فرو خواهم پاشید!
نمیدانم!
مدتهاست که دیگر نمی دانم!
ع.ج

|
+| نوشته شده توسط
علي در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
|